X
تبلیغات
یواشکی ماچش کن






















یواشکی ماچش کن

با تقدیم بهترینها به تو بهترین...

امروز وقت دكتر دارم دكتر قاضي پور جراح بيني. نميدونم با توجه به اينكه بيني گوشتي دارم عمل ميكنه يا نه؟ نميدونم خوب ميشه يا نه؟ حالا برم ببينم چي ميشه.
نوشته شده در بیست و نهم دی 1389ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط سوها| |

هيچي بيشتر از اين منو عذاب نميده كه كسي مظلوم نمائي كنه ، ريا كنه، دروغ بگه و خلاصه خودشو غير از اون چيزي كه هست نشون بده...

حدود ۳ ماه پيش يكي از همكاراي خانوم يه حرف غير واقع زد، منم جوابشو دادم كه برخلاف چيزي كه ميگه تبعيض قائل ميشه و نشون به اون نشون كه فلان برخورد را با خود من داشتي... خوب نميدونم چرا بعدش اينو پيراهن عثمان كرد و شروع كرد پشت سر من تخريب شخصيت كردنو و در حضورم بي اعتنايي و برخوردهاي غير اداري و جواب سربالا دادنو و باز غير واقع حرف زدن.

الان سه ماه است كه داره روزانه با برخوردهاي بچگانه اش يه مقداري زجر آور ميشه ولي ميدونم خودش الان خيلي خيلي بيشتر داره عذاب ميبينه چون كسانيكه توي فكرن كه چگونه حال طرف مقابل را بگيرند خودشو بدتر حالشون گرفته ميشه.

نميدونم كي ميخواد دست از برخوردهاي بچگانه اش بر داره ... ؟ !

به نظر من اگر اون از من دلخوره بايد به عنوان يك انسان بالغ و عاقل به سراغم بياد و انتقاد كنه اما اون با رفتارهاي غير عقلاني خودش داره شخصيت بدي به جاي ميگذاره.

شايد بگي تو سراغش برو و از دلش در بيار.... باور كن خيلي سعي كردم با گرمي كلام بهش نزديك بشم اما حس حسادت او خيلي قويتر از بيان منه.... و با رفتارهاش خيلي ها را از خودش دور كرده ...

خوب مهم نيست .... اينم يه جورشه

نوشته شده در هشتم دی 1389ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط سوها| |

چراغ دل تاریکم از این خانه مرو / آشنای تو منم بر در بیگانه مرو

شمع من باش و بمان نور ز تو اشک ز من / جانفشان تو منم در بر پروانه مرو

سوختی جان مرا آه مکن  اشک مریز / از بر عاشق دلداده غریبانه مرو . .

باورم نميشه يك سال از آخرين مطلبي كه نوشتم گذشته !!!! امسال هم روز تولدم خيلي خيلي خوب بود چون باز پدر خوشگلم اومده بود و تولد كوچك خانوادگي گرفتم. جالب اينجاست كه اينبار ۲ ماه اهواز ماندند. خيلي خيلي خوب بود. از بس خوراكيهاي مختلف به خوردم دادند كه دارم ميتركم حداقل ۵ كيلو توي اين دوماهه اضافه كردم  .

نوشته شده در هشتم دی 1389ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط سوها| |

بر خلاف هر سال كه روز تولدم نگراني بالا رفتن سنم را به يادم مي آورد امسال خيلي خيلي خوشحالم چون هم پدرم داره مياد اهواز واسه تولدم هم اينكه شب تولدم تولد امام رضا - ع - است . خدايا كاري كن كه امسال عيدي خوبي از امام رضا بگيريم . واسه اينكه دعاي همه ما مستجاب بشه همه الان يه دعائي بكنيم .... اول واسه ديگرون .

 

نوشته شده در ششم آبان 1388ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط سوها| |

نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط سوها| |

 

زن ،عشق می کارد و کينه درو می کند.

ديه اش نصف ديه توست.
و مجازات زنايش با تو برابر
.
می تواند تنها يک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی
.
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی او لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانونگزار می توانی ازدواج کنی
.
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو
....
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی
.
او می زايد و تو برای نوزادش نام انتخاب می کنی
.
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد
.
او بيخوابی می کشد و تو خواب حوريان بهشتی را می بینی
.
او مادر می شود و همه جا می پرسند :  نام پدر ؟

و هر روز :
او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پير می شود و بعد می ميرد
.
و قرنهاست که او
:
عشق می کارد و کينه درو می کند
.
چرا که
:
در چين و شيارهای صورت مردش به جای گذشت زمان ، جوانی برباد رفته اش را می بیند
.
و در قدمهای لرزان مردش ، گامهای شتاب زده جوانی برای رفتن
.
و دردهای منقطع قلب مرد ، سينه ای را به ياد او می آورد که تهی از دل بوده
.
و پيری مرد ، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند
.
و اينها همه

کينه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد او...

 

 

 

 

 

یه روز از من خواهی پرسید که

"  کدام را بیشتر دوست داری ؟  من یا زندگی ات را  "

و جواب خواهم داد : زندگی ام

و تو مرا ترک خواهی کرد بدون اینکه بدانی

تویی زندگی من

 

 

 

 

 

نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط سوها| |

كتي يكي از بچه هاست كه مدتيه عقد كرده ... بنده خدا از دلهره و استرس داره ميميره... واقعاً آينده براي اون چي ميشه و چي براش پيش مياد؟ خوب ديگه زندگي هر مدلش يه دل شوره است..

كتي زياد نگران نباش يه چيزي ميشه ديگه !!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت 8:30 قبل از ظهر توسط سوها| |

يه خورده به عكس بالا دقيق شو !!! خوب چي ميبيني ؟ آره درسته تصاوير مشاهير دنيا . هر كدومشون يه خصلتشو باعث شهرتش شده... يكي نبوغ سياسي يكي نبوغ علمي ، يكي نبوغ فرهنگي و ... اما نبوغ يه چيز توي همشون مشهود است و اون نبوغ ذهني و هوشي است . اما واقعاً منو تو چقدر  از اين نبوغ استفاده ميكنيم ؟ اگه استفاده ميكنيم در چه زمينه اي ؟ چقدر از ما نبوغشو توي كارهاي منفي صرف ميكنه ؟ داشتم به دور و ور خودم نگاه ميكردم . يكي از دوستا توي حسادت شهرت داره... يكي ديگه توي چشم و هم چشمي ... خانومي توي خودپرستي ... اون آقاهه توي تنبلي ... اتاق روبرويي شهرتش توي زن بازي خيابوني... آقاي ايكس توي ضد حال زدن به همه اون يكي توي بد دهني .... منم كه همه ميدونن توي كينه شتري ... اگه عكس ما رو با مشخصه درونيمون بندازن توي تابلو واقعاً چه تابلوي ترسناكي ميشه ....

 

نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت 8:25 قبل از ظهر توسط سوها| |

اگه خدا بخواد بعد از غيبت طولاني كه داشتم مجدداً برميگردم . خيلي زود . شايد فردا با خبرهاي تازه
نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1388ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط سوها| |

              ***i love you eli***

بنظر من توي زندگي اون چيزي كه از همه مهمتره صداقته... آخه چطور ممكنه آدم اينهمه توي اين دنياي علكي پلكي كه اينقدر عمر مثل برق و بدون احساس گذشت زمان ميگذره و حتي يك لحظه زمان براي تلافي كارهاي خوب ديگران را نداره اينقدر دروغ بگه ... براي يك لقمه نان در آوردن دروغ بگه ... در گپ دوستانه دروغ بگه... روي ميز ناهار خوري دروغ بگه... توي خيابون و هنگام خريد دروغ بگه ... فروشنده دروغ بگه ... خريدار دروغ بگه ... نزديكات دروغ بگن... همكارات دروغ بگن ... همسر دروغ بگه ... بچه دروغ بگه... و ...................................... بابا ! چه خبره ؟ اينهمه دروغ واسه چيه ؟ اصلاً انگار ساخت آدما با دروغه ... اصلاً شايد وجود ما آدما هم دروغه ؟ دروغ بگيم تا بمونيم... بمونيم كه چي بشه ؟ بمونيم كه زندگي كنيم ... آيا اين زندگي كه هيچ چيز خوشحال كننده نداره ارزش دروغ گفتن را داره...

نوشته شده در نهم خرداد 1386ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط سوها| |

روز جهانی مادر را به همه مادران امروز و دیروز و فردا تبریک میگم ... همچنین مادرانیکه از این دنیای فانی رخت بر بستند  و همیشه جایشان برای فرزندان خالیست.....

 

 

00002046.jpg

نظر نمیدی .... اینم واسه تو

نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط سوها| |

                                     

امروز يه حال ديگه اي  دارم ديشب خيلي خوابهاي اجق و وجق ديدم ... نميدونم چرا اين خوابهاي تكراري ولم نميكنن ... گاهي ميگم بيامو برم هيپنوتيزم كنم.... آخه خواب كسي را ميبينم كه توي زندگيمون خيلي تأثير بدي گذاشت هم موقعي كه بود هم الان كه نيست واقعاً بعضيها ميتونن چه تأثير بدي روي آدم بزارن و دگرگون كنن... و كابوسي بشن توي زندگي ها ................ خدا رحمتش كند... اما اي كاش توي خواب من اينقدر سرك نميكشيد و اذيت نميكرد.......

نوشته شده در چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط سوها| |

photophotophoto
نوشته شده در دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط سوها| |

احمدي نژاد : بلندتر توي بلندگو بگو از من چه تقاضايي داري عمو جان ؟

دخترك : من مامانمو ميخوام !!!!!!!!!!!!! مامان !!!!!!

   احمدي نژاد : ننه اينهمه ورجه ووووورجه نكن  اينقدر نگو چـ يـ ز تا تموم شه !! اوف

عكاس:   آگا ! آگا ! لوفطاً يه كم فاصله بگيريد ..... آگا ! با شمام پريزيدنت

احمدي نژاد : ژود بگير ديگه .......... اينجام ول نميكنن ... بابا سوژه خوبيه ..

خبرنگار : مادر شما از رئيس جمهور محبوبتان چه درخواستي داريد ؟

پيرزن: هيشي ! فقط يه سايه سر ..... لي لي لي لي لي لي لي

نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1386ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط سوها| |

         TinyPic image
نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1386ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط سوها| |

marg-e-rang the death of colours
Poem name : MIRAGE

The sun is shining, the plain how wide!

The sun is shining, the plain how wide!
But void of herbs and trees, it is barren,
Except crows crowing at every side
Every sound has departed from this plain.

A dark spot trembles from afar, a blot,
Behind a thick veil of dust,
But when you advance and gaze at the spot
You see a man marching in the dust.

Tired from labor his body is in stress,
Besides, his body by dust is surrounded,
From thirst his throat is dry. In that place
His bare feet by thorns are wounded.

As he advances in the waste on and on
He can see a sea of water in the rim,
But when eyeing father in the horizon
It occurs to him that it is a dream.

It occurs to him that it is a dream

نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط سوها| |

ابري نيست

بادي نيست

مي نشينم لب حوض:

گردش ماهي ها، روشني، من، گل، آب .

پاكي خوشه زيست .

***

مادرم ريحان مي چيند .

نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي هايي تر.

رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط .

نور در كاسه مس، چه نوازش ها مي ريزد !

نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد .

پشت لبخندي پنهان هر چيز.

روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهره من پيداست .

چيزهايي هست، كه نمي دانم .

مي دانم، سبزه اي را بكنم خواهم مرد .

مي روم بالا تااوج، من پر از بال و پرم .

راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم .

من پر از نورم و شن

و پر از دارو درخت .

***

پرم از راه، ازپل، از رود، از موج

پرم از سايه برگي در آب :

چه درونم تنهاست .

*****

(مادر سهراب سپهري)

 

نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط سوها| |

   

در تاريكي بي آغاز و پايان

دري در روشني انتظارم روييد.

خودم را در پس در تنها نهادم

و به درون رفتم:

اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد.

سايه اي در من فرود آمد

و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.

پس من كجا بودم؟

شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت

و من انعكاسي بودم

كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد

 و در پايان همه رؤيا ها در سايه بهتي فرو مي رفت.

***

من در پس در تنها مانده بودم.

هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام.

گويي وجودم را در پاي اين در جا مانده بود،

در گنگي آن ريشه داشت.

آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟

***

در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود

و من در تاريكي خوابم برده بود.

در ته خوابم خودم را پيدا كردم

و اين هشياري خلوت خوابم را آلود.

آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟

***

د رتاريكي بي آغاز و پايان

فكري در پس در تنها مانده بود.

پس من كجا بدم؟

حس كردم جايي به بيداري مي رسم.

همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم:

آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟

***

در اتاق بي روزن

انعكاسي نوسان داشت.

پس من كجا بودم؟

در تاريكي بي آغاز و پايان

بهتي در پس در تنها مانده بود.

*****

 

نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط سوها| |

 

 

        p32.jpg

پنجشنبه ۲۳/ فروردين /۸۶ حدود ساعت  ۱ ظهر اهواز :  مشغول خوندن نماز ظهر بودم كه ديدم هوا تاريك تاريك شده !!! يكهو وزش باد و بارون شروع شد يكهو رودخونه كارون كه از پشت خونه ما ميگذره غرش كنان و موج پشت موج .... و تگرگ واي يكهو طوفان رنگش تيره و تيره تر شد طوريكه از پشت شيشه هيچ چيز ديده نميشد احساس كردم الان خونه از جاش كنده ميشه مث فيلمها .... خيلي ترسيدم واقعا احساس كردم آخر زمون شده صلوات فرستادم گريه ام گرفته بود آخه توي خونه تنها بودم خيلي خيلي ترسناك بود... توبه كردم و استغفار كردم و اشهد فرستادم كه يكهو صداي تگرگ آمد و آرامم كرد آخر من تگرگ خيلي خيلي دوست دارم بعد از چند دقيقه سكوت شد... پشت پنجره رفتم ديدم يكباره آب رودخونه بالا اومده و تموم خيابون را آب گرفته... درب خونه را باز كردم يكهو تمام تگرگهايي كه پشت درب خونه لونه كرده بودن و شبيه تپه شده بودند هوري ريختن پائين شروع كردم بازي با اونها و توي دستم مث مرواريد ميگرفتمشون و مشت مشت ميكردم ... خيلي زيبا بود و همه چيز فراموش شد اون ترس هم رفت و تلفن را برداشتم و حال همه را پرسيدم خدا را شكر كسي چيزيش نشده بود... خيلي خيلي ترسناك بود عجب !! باور كن اينها نشانه هستند اگه تو بودي هم ميترسيدي... خيل سياهي و وزش طوفان و رعد برق و باران شديد و .......... خدا رحم كنه روز محشر .....

نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط سوها| |

                                   Filter

بعضي ها واقعاً نفهمن و لج باز ... يكدنده و سمج... دروغگو و زبون دراز.... فكر نكن من آدم بي ادبي هستم ولي واقعا از پيله بودن بعضي ها واقعاً حرص ميگيرتم... مخصوصاً كه خيلي وقتها خيلي چيزها برخلاف ميلم باشه واي...... ولي ترا بخدا تو اينطوري نباش و موقعيت طرف مقابلتو بسنج تا خدائي نكرده مزاحمتي براي كسي بوجود نياري... هر كسي آزاديش محدود بشه و احساس كنه الانه يكي سر ميرسه و سلب آسايش ميكنه واقعاً حالش گرفته ميشه. ببخشيد منظورم شخص خاصي نيست فقط يكهو احساس كردم بايد يه همچين چيزي را گوش زد كنم ....... ببخشيد !!!!

نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط سوها| |

از ديروز از طرف امور منشيگري جابجايي ها شروع شده ديروز يكي از بچه ها را بردند و جاش 3 نيرو يكي به عنوان جايگزين همكارمون و دو تا ديگه به عنوان نيرو مازاد دادن سه تاش به درد آب نميخورن.... امروز هم دو تا از خانم ها را جابجا كردن اما توي خود اداره ... خلاصه اينجا همه ما استرس داريم و نگران از جابجايي اجباري خدا به خير بگذرونه ...

نوشته شده در بیست و یکم فروردین 1386ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط سوها| |

      

بالاخره معلوم شد بچه مريم خانوم چيه ... دخمله ... ولي سخت دنبال اسمه واسش ... به نظر تو اسمشو چي بزاره بهتره ؟؟؟ بابا كشتمون از بس ناز و افه داره... از بوي هر چيزي جسارتاً اوق ميزنه !! خدا كنه زودتر اين بچه بيرون بياد تا دل و روده ما هم از دست مريم خانوم راحت شه... هر چند كه ميدونم اون موقعه يه مدل ديگه افه است ... (مريم جون ببخشيدا ! چون ميدونم اين مطلب را ميخوني اينا رو نوشتم ) اي بابا مريم مادر بشه چي ميشه ؟ گل بود و به سبزه نيز آراسته شد... اي بابا

نوشته شده در پانزدهم فروردین 1386ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط سوها| |

                        

خوش به حال آقايون كه با اين همه دل مشغولي سيزدشون بدر شد البته به احتمال زياد براي فرار از نحسي ۱۳ بوده كه انشاا... توي سال ۸۶ ملت ما رو نگيره ... انشاا.......................

نوشته شده در پانزدهم فروردین 1386ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط سوها| |

ديروز سيزده بدر بود من كه سيزدم بدر نشد آخه اهواز بارندگي بود و شخص باحالي هم پيدا نشد باهاش برم بيرون.... واقعاً حسش نبود ولي خوب فضاي سبز پشت خونه يه خانواده اومده بودن و بساط كباب راه انداخته بودن بچه هاش واقعا فضول بودن ... خميرهاي نون باگتو در آوردم گذاشتم توي پنجره تا گنجشكها بخورن و چاق و چله بشن وقتي صداي نوك زدنشون را ميشنوم خيلي خيلي از كارم خوشحال ميشم گاهي اوقات برنج ميريزم حالا ميخوام اگه امروز رفتم بيرون دانه گندم بخرم... سبزه سفره هفت سين كوزه بود انقدر خوشگله كه دلم نمياد بندازمش بيرون. اما امروز سعي ميكنم ديگه حالشو پيدا كنم و سفره هفت سين را جمع كنم ... اي بابا ..

نوشته شده در چهاردهم فروردین 1386ساعت 9:23 قبل از ظهر توسط سوها| |

                      
نوشته شده در هشتم فروردین 1386ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط سوها| |

 

آرزو

كاش بر ساحل رودي خاموش

عطر مرموز گياهي بودم

چو بر آنجا گذرت مي افتاد

بسراپاي تو لب مي سودم

كاش چون ناي شبان مي خواندم

بنواي دل ديوانه ي تو

خفته بر هودج مواج نسيم

مي گذشتم ز در خانه ي تو

. . .

كاش چون ياد دل انگيز زني

مي خزيدم به دلت پر تشويش

ناگهان چشم ترا مي ديدم

خيره بر جلوه ي زيبائي خويش

كاش در بستر تنهائي تو

پيكرم شمع گنه مي افروخت

ريشه ي زهد تو و حسرت من

زين گنه كاري شيرين مي سوخت

كاش از شاخه ي سرسبز حيات

گل اندوه مرا مي چيدي

كاش در شعر من اي مايه ي عمر

شعله راز مرا مي ديدي

نوشته شده در هشتم فروردین 1386ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط سوها| |

بر گور لیلی

آخر گشوده شد ز هم آن پرده هاي راز

آخر مرا شناختي اي چشم آشنا

چون سايه ديگر از چه گريزان شوم ز تو

من هستم آن عروس خيالات ديرپا

چشم منست اينكه در او خيره مانده اي

ليلي كه بود؟ قصه ي چشم سياه چيست؟

در فكر اين مباش كه چشمان من چرا

چون چشم هاي وحشي ليلي سياه نيست

در چشم هاي ليلي اگر شب شكفته بود

در چشم من شكفته گل آتشين عشق

لغزيده بر شكوفه ي لب هاي خامشم

بس قصه ها ز پيچ و خم دلنشين عشق

در بند نقش هاي سرابي و غافلي

برگرد . . . اين لبان من, اين جام بوسه ها

از دام بوسه راه گريزي اگر كه بود

ما خود نمي شديم چنين رام بوسه ها!

 

 

نوشته شده در هشتم فروردین 1386ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط سوها| |

باغ سوخته

نیست مجال تا دلی یادِ گل و چمن کند

باز هوای باده در سایه ی یاسمن کند

بندیِ پشتِ میله ها زیر هجوم چکمه ها

یادِ چمن چگونه در چنبره ی رسن کند

در تفِ باغهایِ از داغِ شکنجه سوخته

آه ، کدام شاخه ، گلرختِ شکوفه تن کند

بارشِ بی ترحمِ نیزه در آسمانِ خون

فاخته می زند ، کجا پر به پرِ زغن کند

آه که سرخ ماهیِ عمقِ خلیج های صبح

خانه چگونه در شبِ بسته ی این لجن کند

مانده برهنه گرچه در زیر شکنجه قامتم

بوسه ی تسمه بر تنم ، طاول ، پیرهن کند

تازه ام از تو گر چه هر نیمه ی شب ، شکنجه گر

کهنه ردای زخم را بر تنِ پیرِ من کند

نغمه سرای بندها ، نای دریده ، سینه چاک

نغمه ی تازه ، دشنه ی سینه ی ، دشنه زن کند

جوخه ی مرگ پیش رو ، جوخه ی دار پشت سر

راهیِ جاده های خون ، باز وطن وطن کند

نعره ی یک چراغ کو تا که خروش آفتاب

خیره سکوتِ چیره را یکسره ریشه کن کند

                  
نوشته شده در هشتم فروردین 1386ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط سوها| |

                       

اينم نتيجه زياده روي در استفاده نا صحيح از كامپيوتر است ...

نوشته شده در هفتم فروردین 1386ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط سوها| |

دنيا ديگه مث تو نداره .... نداره نه ميتونه بياره ... ( ترانه مورد علاقه من )

نوشته شده در هفتم فروردین 1386ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط سوها| |