|
با تقدیم بهترینها به تو بهترین... |
||
|
|
![]() ![]() بر خلاف هر سال كه روز تولدم نگراني بالا رفتن سنم را به يادم مي آورد امسال خيلي خيلي خوشحالم چون هم پدرم داره مياد اهواز واسه تولدم هم اينكه شب تولدم تولد امام رضا - ع - است . خدايا كاري كن كه امسال عيدي خوبي از امام رضا بگيريم . واسه اينكه دعاي همه ما مستجاب بشه همه الان يه دعائي بكنيم .... اول واسه ديگرون .
+
نوشته شده در ششم آبان 1388ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط سوها
|
![]()
+
نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط سوها
|
زن ،عشق می کارد و کينه درو می کند. ديه اش نصف ديه توست.
یه روز از من خواهی پرسید که " کدام را بیشتر دوست داری ؟ من یا زندگی ات را " و جواب خواهم داد : زندگی ام و تو مرا ترک خواهی کرد بدون اینکه بدانی تویی زندگی من
+
نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط سوها
|
كتي يكي از بچه هاست كه مدتيه عقد كرده ... بنده خدا از دلهره و استرس داره ميميره... واقعاً آينده براي اون چي ميشه و چي براش پيش مياد؟ خوب ديگه زندگي هر مدلش يه دل شوره است.. كتي زياد نگران نباش يه چيزي ميشه ديگه !!!!!!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت 8:30 قبل از ظهر توسط سوها
|
يه خورده به عكس بالا دقيق شو !!! خوب چي ميبيني ؟ آره درسته تصاوير مشاهير دنيا . هر كدومشون يه خصلتشو باعث شهرتش شده... يكي نبوغ سياسي يكي نبوغ علمي ، يكي نبوغ فرهنگي و ... اما نبوغ يه چيز توي همشون مشهود است و اون نبوغ ذهني و هوشي است . اما واقعاً منو تو چقدر از اين نبوغ استفاده ميكنيم ؟ اگه استفاده ميكنيم در چه زمينه اي ؟ چقدر از ما نبوغشو توي كارهاي منفي صرف ميكنه ؟ داشتم به دور و ور خودم نگاه ميكردم . يكي از دوستا توي حسادت شهرت داره... يكي ديگه توي چشم و هم چشمي ... خانومي توي خودپرستي ... اون آقاهه توي تنبلي ... اتاق روبرويي شهرتش توي زن بازي خيابوني... آقاي ايكس توي ضد حال زدن به همه اون يكي توي بد دهني .... منم كه همه ميدونن توي كينه شتري ... اگه عكس ما رو با مشخصه درونيمون بندازن توي تابلو واقعاً چه تابلوي ترسناكي ميشه ....
+
نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت 8:25 قبل از ظهر توسط سوها
|
اگه خدا بخواد بعد از غيبت طولاني كه داشتم مجدداً برميگردم . خيلي زود . شايد فردا با خبرهاي تازه
+
نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1388ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط سوها
|
تقديم به روح پاك انسانها............................................................................
بنظر من توي زندگي اون چيزي كه از همه مهمتره صداقته... آخه چطور ممكنه آدم اينهمه توي اين دنياي علكي پلكي كه اينقدر عمر مثل برق و بدون احساس گذشت زمان ميگذره و حتي يك لحظه زمان براي تلافي كارهاي خوب ديگران را نداره اينقدر دروغ بگه ... براي يك لقمه نان در آوردن دروغ بگه ... در گپ دوستانه دروغ بگه... روي ميز ناهار خوري دروغ بگه... توي خيابون و هنگام خريد دروغ بگه ... فروشنده دروغ بگه ... خريدار دروغ بگه ... نزديكات دروغ بگن... همكارات دروغ بگن ... همسر دروغ بگه ... بچه دروغ بگه... و ...................................... بابا ! چه خبره ؟ اينهمه دروغ واسه چيه ؟ اصلاً انگار ساخت آدما با دروغه ... اصلاً شايد وجود ما آدما هم دروغه ؟ دروغ بگيم تا بمونيم... بمونيم كه چي بشه ؟ بمونيم كه زندگي كنيم ... آيا اين زندگي كه هيچ چيز خوشحال كننده نداره ارزش دروغ گفتن را داره...
+
نوشته شده در نهم خرداد 1386ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط سوها
|
روز جهانی مادر را به همه مادران امروز و دیروز و فردا تبریک میگم ... همچنین مادرانیکه از این دنیای فانی رخت بر بستند و همیشه جایشان برای فرزندان خالیست.....
نظر نمیدی .... اینم واسه تو
+
نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط سوها
|
امروز يه حال ديگه اي دارم ديشب خيلي خوابهاي اجق و وجق ديدم ... نميدونم چرا اين خوابهاي تكراري ولم نميكنن ... گاهي ميگم بيامو برم هيپنوتيزم كنم.... آخه خواب كسي را ميبينم كه توي زندگيمون خيلي تأثير بدي گذاشت هم موقعي كه بود هم الان كه نيست واقعاً بعضيها ميتونن چه تأثير بدي روي آدم بزارن و دگرگون كنن... و كابوسي بشن توي زندگي ها ................ خدا رحمتش كند... اما اي كاش توي خواب من اينقدر سرك نميكشيد و اذيت نميكرد.......
+
نوشته شده در چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط سوها
|
![]() ![]() ![]()
+
نوشته شده در دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط سوها
|
احمدي نژاد : بلندتر توي بلندگو بگو از من چه تقاضايي داري عمو جان ؟ دخترك : من مامانمو ميخوام !!!!!!!!!!!!! مامان !!!!!!
احمدي نژاد : ننه اينهمه ورجه ووووورجه نكن اينقدر نگو چـ يـ ز تا تموم شه !! اوف
عكاس: آگا ! آگا ! لوفطاً يه كم فاصله بگيريد ..... آگا ! با شمام پريزيدنت احمدي نژاد : ژود بگير ديگه .......... اينجام ول نميكنن ... بابا سوژه خوبيه ..
خبرنگار : مادر شما از رئيس جمهور محبوبتان چه درخواستي داريد ؟ پيرزن: هيشي ! فقط يه سايه سر ..... لي لي لي لي لي لي لي
+
نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1386ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط سوها
|
+
نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1386ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط سوها
|
marg-e-rang the death of colours The sun is shining, the plain how wide! The sun is shining, the plain how wide! It occurs to him that it is a dream
+
نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط سوها
|
ابري نيست بادي نيست مي نشينم لب حوض: گردش ماهي ها، روشني، من، گل، آب . پاكي خوشه زيست . *** مادرم ريحان مي چيند . نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي هايي تر. رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط . نور در كاسه مس، چه نوازش ها مي ريزد ! نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد . پشت لبخندي پنهان هر چيز. روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهره من پيداست . چيزهايي هست، كه نمي دانم . مي دانم، سبزه اي را بكنم خواهم مرد . مي روم بالا تااوج، من پر از بال و پرم . راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم . من پر از نورم و شن و پر از دارو درخت . *** پرم از راه، ازپل، از رود، از موج پرم از سايه برگي در آب : چه درونم تنهاست . ***** (مادر سهراب سپهري)
+
نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط سوها
|
در تاريكي بي آغاز و پايان دري در روشني انتظارم روييد. خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم: اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد. سايه اي در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد. پس من كجا بودم؟ شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت و من انعكاسي بودم كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد و در پايان همه رؤيا ها در سايه بهتي فرو مي رفت. *** من در پس در تنها مانده بودم. هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام. گويي وجودم را در پاي اين در جا مانده بود، در گنگي آن ريشه داشت. آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟ *** در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود و من در تاريكي خوابم برده بود. در ته خوابم خودم را پيدا كردم و اين هشياري خلوت خوابم را آلود. آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟ *** د رتاريكي بي آغاز و پايان فكري در پس در تنها مانده بود. پس من كجا بدم؟ حس كردم جايي به بيداري مي رسم. همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم: آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟ *** در اتاق بي روزن انعكاسي نوسان داشت. پس من كجا بودم؟ در تاريكي بي آغاز و پايان بهتي در پس در تنها مانده بود. *****
+
نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط سوها
|
پنجشنبه ۲۳/ فروردين /۸۶ حدود ساعت ۱ ظهر اهواز :
+
نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط سوها
|
بعضي ها واقعاً نفهمن و لج باز ... يكدنده و سمج... دروغگو و زبون دراز.... فكر نكن من آدم بي ادبي هستم ولي واقعا از پيله بودن بعضي ها واقعاً حرص ميگيرتم... مخصوصاً كه خيلي وقتها خيلي چيزها برخلاف ميلم باشه واي...... ولي ترا بخدا تو اينطوري نباش و موقعيت طرف مقابلتو بسنج تا خدائي نكرده مزاحمتي براي كسي بوجود نياري... هر كسي آزاديش محدود بشه و احساس كنه الانه يكي سر ميرسه و سلب آسايش ميكنه واقعاً حالش گرفته ميشه. ببخشيد منظورم شخص خاصي نيست فقط يكهو احساس كردم بايد يه همچين چيزي را گوش زد كنم ....... ببخشيد !!!!
+
نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط سوها
|
از ديروز از طرف امور منشيگري جابجايي ها شروع شده ديروز يكي از بچه ها را بردند و جاش 3 نيرو يكي به عنوان جايگزين همكارمون و دو تا ديگه به عنوان نيرو مازاد دادن سه تاش به درد آب نميخورن.... امروز هم دو تا از خانم ها را جابجا كردن اما توي خود اداره ... خلاصه اينجا همه ما استرس داريم و نگران از جابجايي اجباري خدا به خير بگذرونه ...
+
نوشته شده در بیست و یکم فروردین 1386ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط سوها
|
بالاخره معلوم شد بچه مريم خانوم چيه ... دخمله ... ولي سخت دنبال اسمه واسش ... به نظر تو اسمشو چي بزاره بهتره ؟؟؟ بابا كشتمون از بس ناز و افه داره... از بوي هر چيزي جسارتاً اوق ميزنه !! خدا كنه زودتر اين بچه بيرون بياد تا دل و روده ما هم از دست مريم خانوم راحت شه... هر چند كه ميدونم اون موقعه يه مدل ديگه افه است ... (مريم جون ببخشيدا ! چون ميدونم اين مطلب را ميخوني اينا رو نوشتم ) اي بابا مريم مادر بشه چي ميشه ؟ گل بود و به سبزه نيز آراسته شد... اي بابا
+
نوشته شده در پانزدهم فروردین 1386ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط سوها
|
خوش به حال آقايون كه با اين همه دل مشغولي سيزدشون بدر شد البته به احتمال زياد براي فرار از نحسي ۱۳ بوده كه انشاا... توي سال ۸۶ ملت ما رو نگيره ... انشاا.......................
+
نوشته شده در پانزدهم فروردین 1386ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط سوها
|
ديروز سيزده بدر بود من كه سيزدم بدر نشد آخه اهواز بارندگي بود و شخص باحالي هم پيدا نشد باهاش برم بيرون.... واقعاً حسش نبود ولي خوب فضاي سبز پشت خونه يه خانواده اومده بودن و بساط كباب راه انداخته بودن بچه هاش واقعا فضول بودن ... خميرهاي نون باگتو در آوردم گذاشتم توي پنجره تا گنجشكها بخورن و چاق و چله بشن وقتي صداي نوك زدنشون را ميشنوم خيلي خيلي از كارم خوشحال ميشم گاهي اوقات برنج ميريزم حالا ميخوام اگه امروز رفتم بيرون دانه گندم بخرم... سبزه سفره هفت سين كوزه بود انقدر خوشگله كه دلم نمياد بندازمش بيرون. اما امروز سعي ميكنم ديگه حالشو پيدا كنم و سفره هفت سين را جمع كنم ... اي بابا ..
+
نوشته شده در چهاردهم فروردین 1386ساعت 9:23 قبل از ظهر توسط سوها
|
![]()
+
نوشته شده در هشتم فروردین 1386ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط سوها
|
آرزو كاش بر ساحل رودي خاموش
+
نوشته شده در هشتم فروردین 1386ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط سوها
|
بر گور لیلی
آخر گشوده شد ز هم آن پرده هاي راز
+
نوشته شده در هشتم فروردین 1386ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط سوها
|
باغ سوخته
+
نوشته شده در هشتم فروردین 1386ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط سوها
|
+
نوشته شده در هفتم فروردین 1386ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط سوها
|
+
نوشته شده در هفتم فروردین 1386ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط سوها
|
عيدتون مبارك ... انشاا... توي سال جديد هر چي ميخواين بشه ... البته خوب خوباش بشه ... يادت نره سر سفره هفت سين موقع سال تحويل واسه اونائيكه به دعاي تو احتياج دارن ، دعا كني !!! مطمئن باش خدا ميشنوه دعاتو ... ميبوسمت و عيدي من به تو يه دل خوش واسه تو بهترينه كه مياي و مطالب منو ميخوني ... عيدت مبارك .... عيدت مبارك
+
نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط سوها
|
عيد اومد . عيدي دادن هم اومد ... اما هيچوقت عيدي گرفتن نمياد ! من كه كيفمو پر از دو هزارتوماني خشك كردم ... بيچاره من !!!! البته به نفع اون كسائيه كه هفته اول عيد منو ميبينن .. چون هفته دوم ديگه جيبم خاليه ... بشتابيد ... بشتابيد ... هر چند كه من خيلي از عيديهامو قبل از عيد دادم... خوب اينم يه جورشه ... اگه خواستي به من عيدي بدي فقط دعا كن ... واسه باباي خوشگلم تا سالهاي سال عيدا پيشمون باشه... يادت نره عيدي منو بدي ... فقط دعا ... دعا و... دعا
+
نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 8:41 قبل از ظهر توسط سوها
|
در واپسين روزهاي سال ۱۳۸۵ قرار داريم ... يادت نره موقع سال تحويل دعا كني واسه : - اونائيكه آواره اند. - اونائيكه بيمارند . - اونائيكه نازائي دارند. - اونائيكه اختلاف دارن . - اونائيكه مظلوم واقع شدن. - اونائيكه بيكارند . - اونائيكه همديگر و خيلي دوست دارن . ـ اونائيكه فوت شدن . و همه اونائيكه خيلي به دعاي تو احتياج دارن .
+
نوشته شده در بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط سوها
|
|
|